اشاره ای نمیکنی
گویی دوستم نداری و مرا نمیبینی
خدای مهربان من
تنهایم و خسته
روزها به من میخندند و شبها سرزنشم میکنند
خورشید برایم خط و نشان میکشد و ماه ...
تو مرا اینگونه دوست نداری و میخواهی که مانند گذشته چشمه از جان گذشتگی و فداکاری باشم
ای خدای من مرا دریاب
آخر
خسته ام خسته
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:11  توسط مريم
|
پارسای کوچکم
شیرین تر از جانم من و تو با هم آواز میخوانیم
و صدای هر دویمان را خدا میشنود
زمانیکه انگشتان کوچکت را میمکی و من به تو خیره میشوم
تصویر هردویمان را خدا میبیند
و آن لحظهای که زبان صورتی رنگت را بیرون میآوری و من از ته قلبم میخندم
من و تو خدا را در کنارمان لمس میکنیم
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 17:31  توسط مريم
|
من یک زنم یک مادر
با عشق وجود دارم و آه که اگر لحظه ای عشق نباشد نیستم
عشق مرا معنا میکند
اوست که در لحظه های شیرین خواب شانه های مرا برای شیر دادن به پاره وجودم تکان میدهد
و در گوشم آرام میگوید
بیدار شو ای مادر
اوست که در تمام سختیهای زندگی مرا به بردباری فرا میخواند
و در گوشم آرام میگوید
صبر کن ای همسر
و هم اوست که فریاد میزند
عشق بورز ای عاشق
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 1:57  توسط مريم
|
شیرین تر از جانم بخند
بخند به این روزگار
بخند به روی مادر
خنده ات را دوست میدارم و با آن زندگی میکنم
مرا با خنده هایت به کجاها میبری
به سال پیش وقتی که در این روزها هنوز وجود نداشتی و حال که خدای مهربانم
ترا
شیرینم را
به من هدیه داده
تو که پیش خدای مهربان اعتبار داری از او بخواه که امانتی چون ترا به من ببخشد
و
هدیه اش را از من پس نگیرد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 14:1  توسط مريم
|
بدنبالت دربدر و بی تابم
میخواهمت با تمام وجود و سرمستم از اینکه به داشتنت فکر کنم
تا چه رسد داشته باشمت
بیا در آغوشم ای خواستنی
و از پساپرده خودت را به من بنما
ای آرامش ای نایاب ای خواستنی
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 20:50  توسط مريم
|
امروز به یاد کودکی خندیدم
خنده ای غم دار
به یاد قاصدکهای کوچک و بزرگی که در گوششان آرزوهایم را نجوا کردم
و بعد
آتها را فوت کردم و خندیدم
و میدانستم که آنها پیام مرا بتو خواهند رساند و آرزویم برآورده خواهد شد
خدای مهربانم حالا یادم نیست که چه می خواستم و باز هم حالا هیچ قاصدکی ندارم
اما
حالا آرزویم را میگویم شاید قاصدکی بیخبر از این دور و اطراف گذر کند و ....
(مرا به آنچه که لایقش هستم برسان )
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 0:54  توسط مريم
|
نعمتهایت بیشمار است همین حالا باران برکت بر همه جا نم میزند
و صدای گنجشکهای شادمان از دانه شنیدنیست
ترا سپاس
و کودک شیرینم با هر سیرابی از من شکر گذار است و با لبخند زیبایش مرا سپاس میگوید
او که از نزد تو آمده شاکر و قدر دان است
با همه کوچکی اش
در مقابل منی که از خود هیچ ندارم و همه چیز از توست
چرا من نباشم
شکر خدای مهربانم شکر
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 7:8  توسط مريم
|
سلام به شما دوستان عزيزم
اول از همه سال نو رو به شما دوستان گلم تبريك ميگم و اميدوارم سالي سرشار از موفقيت و پيروزي و شادكامي رو سپري كنيد.
اين آقا پارساي ما حسابي وقت منو پر كرده. تقريبا هميشه توي خونه هستم و تنها مواقعي بيرون ميرم كه پارسا رو ببرم دكتر. پنجشنبه 20 فروردين پارسا رو ختنه كرديم.
گاهي اوقات خودش رو شكل موش ميكنه. اخم ميكنه و لبش رو غنچه ميكنه و لباش رو بالاتر از صورتش مياره
موقع شير خوردن غر ميزنه.
يا موقعي كه هيچكس پيشش نيست
سر و صدا راه ميندازه تا برم پيشش.
از الان انگشت شصتش رو خيلي قشنگ ميخوره و با كلي سر و صدا به كارش ادامه ميده
عاشق حمومه و خيلي راحت اجازه ميده بشوريمش
و يا پوشكش رو عوض كنم.
خلاصه حسابي مشغولم. از لطف همگيتون ممنونم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 12:35  توسط مريم
|
سلام به همه شما دوستان گل و مهربونم.
از لطف همه شما بزرگواران ممنونم. پسر قشنگم پنجشنبه ساعت 11:45 به دنيا اومد.
قد خوشگلم 51 سانت و وزنش 3 كيلو است. پسر خيلي آروميه و خداوند رو شكر ميكنم كه فرزندي سالم به من عطا كرد. قطعا دعاي شما عزيزانم بدرقه راهم و ياري گر من در لحظاتي شيرين و به ياد ماندني بود. از همه شما ممنونم. انشالا توي پستهاي بعدي عكس پسملي رو ميذارم.
و سلام به پسر نازنينم
قند عسل دوستداشتنيم تولدت مبارك. فقط ميخوام بدوني خيلي دوستت دارم. نازنينم ازت ممنونم كه پسر آرومي هستي و ماماني رو اذيت نكردي. خوب شيرت رو بخور تا بزرگ بشي
و بتونم حسابي بوست كنم. اسم قشنگت رو هم پارسا انتخاب كرديم. مباركت باشه عزيز دلم
ديروز ساعت 4 بعد از ظهر شما رو اورديم خونه. بابا رضا جلوي پات گوسفند سر بريد.
وقتي اومدي توي خونه چشماي خوشگلت رو باز كردي و ميخواستي با محيط آشنا بشي. قربون چشماي مشكيت بشم.

ماماني و بابايي منم اومدن بودن. ماماني بيچاره كه قبل از اينكه شما به دنيا بياي اومد بيمارستان و اولين نفري بود كه شما رو ديد. (مامان مهربونم خيلي ازت ممنونم. هميشه كمك حال من بودي و براي من زحمت كشيدي. يه دنيا دوستت دارم و ازت ممنونم) دايي ميثم و زندايي رويا و عمو علي و زن عمو نسرين هم بودند. نميدوني چقدر داداش كسري خوشحال بود. همش ميخواست بغلت كنه و بوست كنه.

بابا رضا و دايي شما رو بردن حموم. تازه تو حموم هم زياد گريه نكردي. . قول ميدم خوب مواظبت باشم تا زود بزرگ شي. دوستت دارم.
در ضمن سال نو رو پيشاپيش به شما دوستاي گلم تبريك عرض ميكنم و اميدوارم سالي توام با شادي و بركت و سلامتي و خير در پيش داشته باشيد و شاهد تحقق يافتن تمام آرزوهاي زيباتون باشيم. مراقب خودتون باشيد. عيدتون مبارك
پي نوشت: اين مطلب رو اينجانب نسرين زن عموي پسمل خان از طرف مامان مريم نوشتم تا شما دوستاي خوبمون از سلامتي مامان مريم و نيني گلش با خبر بشين. فعلا با اجازه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 9:36  توسط مريم
|
سلام پسمل نازم
نميدوني اين چند وقت چقدر كار داشتم. همه كارها به هم گره خورده بود و بالاخره امروز كارهام تقريبا تمام شد. حسابي فعال شدم و خونه رو براي ورود شما آماده كردم. 
فردا با بابا رضا ميريم بيمارستان
آخه شما پنجشنبه ميخواي بياي پيش ماماني. نميدوني چقدر دلم ميخواد زودتر پنجشنبه برسه و روي ماهت رو ببينم. ميخوام اولين نفري باشم كه ميبوسمت. پسر نازم دوستت دارم. الهي قربون شيطونيهات بشم. بايد قول بدي پسر خوبي باشي و زياد گريه نكني خب .....

دوستاي هميشه همراهم
بابت تمام لطفهايي كه در حق من داشتين ازتون ممنونم. برام دعا كنيد زايمان راحتي داشته باشم و پسر نازم سالم باشه. متشكرم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 15:30  توسط مريم
|